تبلیغات
اِستوری - قصه ما مثل شد شماره 1 : میخ بالای دامن خود زده !
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
روزی و روزگاری بود که جوان هایی تا پاسی از شب بیدار می ماندند واز هر دری می گفتند ومی شنیدند.حرف ها که زیاد می شد به دنبال آن کارهایی هم می کردند که آنها را گرفتار میکرد و گاهی به زحمت هم می انداخت.در میان جوان ها داش ها و جاهل ها هم بودندکه دوست داشتند کارهای پهلوان ها را بکنند.از آن کارهای بزرگ و ترسناک که هیچ کس جرات ندارد به آن نزدیک هم بشود.در یکی از شب های زمستان که مه هم در آسمان خبری نبود،جاهلی گفت:<<کی می آید برویم قبرستان؟>>یکی گفت:<<برای چی برویم قبرستان؟آن هم توی این شب؟مگر خبری شده؟>>جاهل گفت:<<خبری نشده...می خواهم بگویم که دل شیر می خواهد که کسی در این وقت شب به قبرستان برود.>>آن یکی گفت:"قبرستان رفتن که چیزی نیست،اگر کسی بتواند در این وقت شب به قبرستان برود و کاری بکند،دل شیر دارد."چه کار کند؟مثلا یک "میخ به زمین غسال خانه بکوبد برگردد".

جاهل دستی به سیبیلش کشید و گفت:"من این کار را می کنم!" . نمی ترسی؟ از چی بترسم؟ من و ترس؟حالا برایم یک میخ بیاورید!یکی به خانه رفت و

میخی آورد و به جاهل داد.

مردجاهل میخ را گرفت و سنگی هم از روی زمین برداشت و به طرف قبرستان به راه افتاد.او رفت و دوستانش هم در چند قدمی او به دنبالش رفتند.آنها در شب بی مهتاب رفتند تا به قبرستان رسیدند . پایشان که به اولین قبرها رسید،  ایستادند. جاهل نگاهی نگاهی به دوستانش که پشت سر او بودند انداخت و گفت : " منتظر باشید در یک چشم به هم زدن بر می گردم !".

بعد آرام آرام وارد قبرستان شد و کم کم از برابر چشمان دوستانش دور شد. جاهل در حالیکه صدای نفس کشیدن خود را می شنید ، از میان قبرها و سنگهای کوچک و بزرگ گذشت تا جلوی در غسالخانه رسید. در غسالخانه به جز یک تابوت چوبی کهنه که همیشه آن گوشه افتاده بود چیز دیگری دیده نمی شد.

جاهل برای آن که زود کارش را تمام کند همان جا ، جلوی درغسالخانه روی زمین نشست و مشغول کوبیدن میخ به زمین شد. از آنجایی که هوا تاریک بود و همه چیز به خوبی دیده نمی شد ، دامن لباس جاهل زیر میخ افتاد و لباس خود را با میخ به زمین چسباند.کارش که تمام شد ، احساس کرد کسی لباس او را گرفته . خیال کرد یکی از دوستانش به دنبال او آمده و شوخی می کند. این بود که گفت : "ول کن !"

ولی خوب که نگاه کرد کسی را دور و بر خودش ندید ، ناگهان بادی وزید و چند برگ خشک را به در و دیوار غسالخانه زد. در این وقت بود که جاهل ترسید و فریادی کشید و از ترش بی هوش شد.

از آن طرف دوستانش هم که باید به کمک او می آمدند پا به فرار گذاشتند.

صبح فردا خبر در شهر پیچید که دیشب در قبرستان خبرهایی بوده. کوچک و بزرگ به سوی قبرستان سرازیر شدند. وقتی به آن جا رسیدند ، جوانی را دیدند که جلوی در غسالخانه روی زمین افتاده. خواستند کمک کنند و او را از روی زمین بلند کنند ، دیدند دامن لباسش با میخ به زمین چسبیده.

یکی از دوستانش که شب پیش او را تشویق کرده بود به قبرستان برود ، خندید و گفت : " نگاه کنید این رفیق ما چه کار کرده : « میخ بالای دامن خود زده !»

اگر کسی کار بیهوده ای بکند که خود را به زحمت بیندازد ، این ضرب المثل حکایت حال او می شود.




نوع مطلب : قصه ما مثل شد، 
برچسب ها : قصه ما مثل شد، ضرب المثل ایرانی، ضرب المثل باحال، میخ بالای دامن خود زده، مرد جاهل، قبرستان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه