تبلیغات
اِستوری - قصه ما مثل شد شماره 5 : آستین نو ، بخور پلو
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان

روزی ملا نصرالدین به یک مهمانی رفت و لباس كهنه ای به تن داشت .

صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون كرد .

ادامه این داستان جالب را در استوری دنبال کنید...


او به منزل رفت و از همسایه خود ، لباسی گرانبها به امانت گرفت

و آنرا به تن كرد و دوباره به همان میهمانی رفت .

این بار صاحبخانه با روی خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت

و او را در محلی خوب نشاند و برایش سفره ای از غذاهای رنگین پهن كرد .

ملا  از این رفتار خنده اش گرفت

و پیش خود فكرد كرد كه این همه احترام بابت لباس نوی اوست .

آستین لباسش را كشید و گفت : آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو .

صاحبخانه كه از این رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسید كه چكار می كنی .

ملا گفت : من همانی هستم كه با لباسی كهنه به میهمانی تو آمدم و تو مرا راه ندادی

و حال كه لباسی نو به تن كرده ام اینقدر احترام می گذاری .

پس این احترام بابت لباس من است نه بخاطر من .

کپی با ذکر منبع: استوری





نوع مطلب : جالب و فان، داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : آستین نو بخور پلو، ریشه ضرب المثل آستین نو بخور پلو، داستان ضرب المثل آستین نو بخور پلو، منبع داستانی آستین نو بخور پلو،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه