تبلیغات
اِستوری - داستان شماره 203 : مرغی پر از جواهر
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
روزی از روزها دو تا کور در کوچه‌ای نشسته بودند و گدایی می‌کردند. از قضا پادشاه همراه وزیرش از آن کوچه می‌گذشت. پادشاه وقتی که کورها را دید، درنگ کرد. آن وقت به وزیرش گفت: از این‌ها بپرس، کار شما را چه کسی باید درست کند؟!
وزیر به کورها گفت: کار شما را چه کسی باید درست کند؟!
کور سمت راست گفت: خدا.
کور سمت چپ گفت: پادشاه.
وقتی پادشاه همراه وزیرش به قصر خود برگشت، دستور داد، مرغی را بپزند و توی شکمش را از جواهر پر کنند و ببرند به کور سمت چپ بدهند.

ادامه مطلب را در استوری دنبال کنید ...
وزیر امر پادشاه را اطاعت کرد. مرغی را پخت، توی شکمش پر از جواهر کرد و برد به کور سمت چپ داد و گفت: این را پادشاه برایت فرستاده است.
بعد کور سمت راست گفت: چه بود که به تو دادند؟
کور سمت چپ گفت: یک مرغ سرخ کرده. نمی‌توانم بخورم، می‌خواهی به تو بدهم؟
کور سمت راست گفت: بده ببینم، می‌توانم بخورم.
بعد مرغ را گرفت، کمی با آن کلنجار رفت، دید نمی‌تواند بخورد.
کور سمت چپ گفت: اگر نمی‌توانی بخوری، ببر خانه، با زن و بچه‌ات بخور.
کور سمت راست، مرغ سرخ شده را توی ساکش گذاشت و به خانه برد و به دست همسرش داد و گفت: این مرغ را نصف کن تا بخوریم...




نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان دینی و مذهبی، 
برچسب ها : مرغ سرخ کرده، مرغی پر از جواهر، مرغ، پادشاه، خدا، وزیر، داستان عبرت آموز،
لینک های مرتبط :
جمعه 17 خرداد 1398 10:23 ب.ظ

Hi there, I would like to subscribe for this blog to take most recent updates, therefore where can i do it please help out.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه