تبلیغات
اِستوری - داستان شماره 57 : دو برادر یا دو دشمن؟
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود

 با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو

 بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در

 خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت:

 من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید

 شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد

 که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر

 در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من

 است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را

 کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر

 کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم،

 از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر

 او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا

 وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت

 مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب

 گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر

 ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر

 من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد

 که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر

 بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی

 دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان

 او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....





نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : تاجری که دو برادر را آشتی داد، ارتباط دهنده، مزرعه، دو برادر که خون خوار یکدیگر بودند، داستان عبرت اموز، داستان جالب،
لینک های مرتبط :
جمعه 17 خرداد 1398 10:23 ب.ظ

Thanks for sharing such a fastidious opinion, piece of writing is pleasant, thats why i have read it entirely
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 08:44 ب.ظ
erectile definition http://viagralim.us erectile definition !
Hi! I've been following your site for some time now and finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from Houston Texas! Just wanted to say keep up the great job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه