تبلیغات
اِستوری - مطالب داستان عاشقانه
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان

چمدونش را بسته بودیم

با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش

چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

یک گوشه هم که نشستم



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان مادر و دختر، داستان عاشقانه، داستان عشق بین فرزن و مادر، خانه سالمندان، آلزایمر،
لینک های مرتبط :

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.

پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست

و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری ؟

مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!

و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری ؟




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه عشق و نفرت، داستان عاشقانه، داستان عشق بین زن و شوهر،
لینک های مرتبط :

شب سردی بود

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه

رفت نزدیک تر

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، داستان دینی و مذهبی، 
برچسب ها : داستان کمک به همنوع، داستان جالب کمک به پیرزن، داستان شاد شدن پیرزن، داستان زنی که برای پیرزن میوه خرید، انسان دوستی، بخشش نعمت از سوی بنده،
لینک های مرتبط :

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد …

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده رو کم‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، داستان دینی و مذهبی، 
برچسب ها : بستگان خدا، زنی که برای پسرک کفش خرید، پسری پا برهنه، پسرک از خدا طلب کفش میکرد، خانمی دلسوز،
لینک های مرتبط :
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که :

روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از ….  تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرف تر




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : عاشق کار، تمیز کردن ماشین کمپانی خودم، تمیز کردن ماشین به رایگان، چقد کارمان را دوست میداریم،
لینک های مرتبط :
پزشک و جراح مشهوری در پاکستان به نام ایشان برای شرکت در یک کنفرانس علمی که برای بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی‌اش برگزار می‌شد، با عجله به فرودگاه رفت. مدتی بعد از پرواز ناگهان اعلام کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کارافتادن یکی ازموتورهای هواپیما شده، مجبورند فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشند. بعد از فرود،



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : دکتر ایشان، دکتری پاکستانی، مسابقه بین دکترها، دعای پیرزنی که مستجاب شد، دعای پیرزن باعث کنسل شدن پرواز هواپیما شد، دکتر ایشان تنها دکتری بود که قادر به بهبود بخشیدن آن طفل بود،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 اردیبهشت 1394
ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﻣﺴﯿﺮ ﺛﺎﺑﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ ﺗﺎ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻡ ﺑﺮﺳﺪ . ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺩﺭﺷﺖ ﻫﯿﮑﻠﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻗﻮﯼ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻓﻘﻂ



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان عاشقانه راننده تاکسی، مردی که 46 سال با معشوقه اش حرفی نزده بود، دانشجو، پیرمرد صبوری که همیشه امیدوار بود، راننده تاکسی عاشق دختری شده بود، امید داشتن،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 فروردین 1394
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان واقعی دو مارمولک در ژاپن، داستانی که انسان را دچار حیرت میکند، داستان عشق 10 ساله ی دو مارمولک، عشق دو مارمولک اینقدر طولانی است پس عشق انسان چقدر است؟، مارملکی که 10 سال عشقش را فراموش نکرد، میخی که 10 سال در پای مارمولک فرو رفته بود، داستان کاملا واقعی دو مارمولک عاشق،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 فروردین 1394
روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : باد و خورشید، ادبیات فارسی، مهر و عطوفت، قدرت خورشید بیشتر است یا باد؟، باد مغرور، باد با غرور خود نتوانست کت مرد را از تنش درآورد، خورشید کت مرد را درآورد،
لینک های مرتبط :
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان شخصیت هاى بزرگ و تاریخى، داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان طلبه و دختر شاه عباس، طلبه ای که با دختر شاه عباس در یک اتاق خوابید، نفس امار نتوانست بر طلبه چیره شود، دختری که در اتاق با زلبه خوابید، دختری نا محرم و طلبهای جوان، ازدواجدختر شاه عباس با طلبه، نفس اماره نتوانست طلبه را وادار به انجام کاری کند،
لینک های مرتبط :
 زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : دامادی که مادر زن خود را از آب استخر نجات داد، مادر زنی که لیز خورد و در آب استخر جلو دیدگان دامادش مرد، داستان خنده دار مادر زن و داماد، داماد فداکار، دامادی که مادر زنش را نجات داد و یک خخودرو 206 هدیه گرفت،
لینک های مرتبط :
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن…

سردبیر میگه:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : راز خوشبختی دو زوج پیر، علت خوشبختی این دو زوج چیست؟، 25 سال بدون دعوا، سالگرد ازدواج 25 سالگی دو زوج پیر، علت رفتار خوب این دو زوج چیست؟، پیرمرد و پیر زن، اسب،
لینک های مرتبط :
چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه:

ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم،



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان خاستگاری، سابقه کار، مردی که دراز کشیدن جلو تلویزیون را بر ازدواج با دختر ترجیح داد، خاستگاری عجیب و غریب، دانشگاه، بیسواد، سربازی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 فروردین 1394
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : سگ باهوش، سگی که برای اربابش سوسیس خرید، ارباب پر توقع، قصاب، در دنیا باید قانع بود، زندگی، حیوانی که انجام وظیفع میکرد،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 فروردین 1394
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان پیرمرد، داستان جالب، داستان کوتاه، داستان عاشقانه، داستان پند آموز، داستان خواندنی، داستان خانواده ای خوشبخت،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه