اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
یکی از بزرگان میگفت:
ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟

گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، قصه ما مثل شد، 
برچسب ها : عمو نفتی، نفت، گاری، سلام با بوی نفت، داستانی تلخ، داستان عبرت آموز، داستان غمگین،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 آبان 1395
بلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.
او همیشه نگران این بود که مبادا صاحب مزرعه محصولاتش را درو کند.
هر روز از بچه هایش می خواست که خوب به صحبت آدمهایی که از آنجا عبور می کنند، گوش دهند و شب به او بگویند که چه شنیده اند.

یک روز که بلدرچین به لانه برگشت، جوجه ها به او گفتند: اتفاق خیلی بدی افتاده است. امروز صاحب مزرعه و پسرش به اینجا آمدند و گفتند: همۀ گندمهای مزرعه رسیده است. دیگر وقت درو کردن است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : بلدرچین، کشاورز، تصمیم جدی انسان، مهاجرت، گندم،
لینک های مرتبط :

چمدونش را بسته بودیم

با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش

چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

یک گوشه هم که نشستم



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان مادر و دختر، داستان عاشقانه، داستان عشق بین فرزن و مادر، خانه سالمندان، آلزایمر،
لینک های مرتبط :

شب سردی بود

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه

رفت نزدیک تر

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، داستان دینی و مذهبی، 
برچسب ها : داستان کمک به همنوع، داستان جالب کمک به پیرزن، داستان شاد شدن پیرزن، داستان زنی که برای پیرزن میوه خرید، انسان دوستی، بخشش نعمت از سوی بنده،
لینک های مرتبط :

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : پاره آجر، داستان عبرت آموز، داستان جالب پسری فلج، داستان کوتاه و جالب، داستانی آموزنده،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 مهر 1395

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.

آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : زندگی فقیرانه ما، فقر واقعی، فقیر، زندگی مجلل و زندگی فقیرانه،
لینک های مرتبط :

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد …

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده رو کم‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، داستان دینی و مذهبی، 
برچسب ها : بستگان خدا، زنی که برای پسرک کفش خرید، پسری پا برهنه، پسرک از خدا طلب کفش میکرد، خانمی دلسوز،
لینک های مرتبط :

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .

دامپزشک میگه : ” اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید “

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه…


روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: ” بلند شو بلند شو رو پات بایست” باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: “سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی ” گاو با هزار زور پا میشه..





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان خنده دار گاو و گوسفند، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه و جالب قربانی کردن، داستان آموزنده،
لینک های مرتبط :
پزشک و جراح مشهوری در پاکستان به نام ایشان برای شرکت در یک کنفرانس علمی که برای بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی‌اش برگزار می‌شد، با عجله به فرودگاه رفت. مدتی بعد از پرواز ناگهان اعلام کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کارافتادن یکی ازموتورهای هواپیما شده، مجبورند فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشند. بعد از فرود،



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : دکتر ایشان، دکتری پاکستانی، مسابقه بین دکترها، دعای پیرزنی که مستجاب شد، دعای پیرزن باعث کنسل شدن پرواز هواپیما شد، دکتر ایشان تنها دکتری بود که قادر به بهبود بخشیدن آن طفل بود،
لینک های مرتبط :
کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت قصد بالا رفتن از کوهی را کرد. تقریباً نزدیک قله کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد. کوهنورد مرگ را



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان کوهنورد، کوهنوردی که از خدا کمک خواست ولی حرف خدا را قبول نکردطناب ایمنی، تنها یک متر فاصله تا زمین، کوهنورد فکر کرد که خدا میخواهد جانش ا بگیرد، بخشش خداوند،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 اردیبهشت 1394
ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﻣﺴﯿﺮ ﺛﺎﺑﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ ﺗﺎ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻡ ﺑﺮﺳﺪ . ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺩﺭﺷﺖ ﻫﯿﮑﻠﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻗﻮﯼ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻓﻘﻂ



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان عاشقانه راننده تاکسی، مردی که 46 سال با معشوقه اش حرفی نزده بود، دانشجو، پیرمرد صبوری که همیشه امیدوار بود، راننده تاکسی عاشق دختری شده بود، امید داشتن،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 فروردین 1394
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان واقعی دو مارمولک در ژاپن، داستانی که انسان را دچار حیرت میکند، داستان عشق 10 ساله ی دو مارمولک، عشق دو مارمولک اینقدر طولانی است پس عشق انسان چقدر است؟، مارملکی که 10 سال عشقش را فراموش نکرد، میخی که 10 سال در پای مارمولک فرو رفته بود، داستان کاملا واقعی دو مارمولک عاشق،
لینک های مرتبط :
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت:  «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند  تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست...

تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،  پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود....



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان پادشاهی که بیمار بود، چه کسی در زندگی خوشبخت است؟، آیا کسی خوشبخت است؟، مرد فقیری که با همه فقرش بازه خدا را شاکر بود، اگر بیماری پادشاه برطرف شود او نصف قلمرو خود را خواهد بخشید،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 فروردین 1394
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : سگ باهوش، سگی که برای اربابش سوسیس خرید، ارباب پر توقع، قصاب، در دنیا باید قانع بود، زندگی، حیوانی که انجام وظیفع میکرد،
لینک های مرتبط :
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان قورباغه ها، داستان عبرت آموز، داستان جالب، دوست و دشمن خود را بشناسید، دوست واقعی کیست؟،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه