اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت:


"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.

جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان جالب زنی که میخواست دختر خود را سر ببرد، داستان کاهن معبد، خدای معبد، زنی که برای بخشش خود میخواست دختر خود را قربانی کند، قربانی، دختر بچه بیگناه، داستان غمگین،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 اسفند 1393
دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان قهوه، قهوه تلخ، عشقولانه، دروغی که کار دستش داد، وقتی خربزه میخوری باید تا آخرش باشی، داستان غمگین،
لینک های مرتبط :
سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود

 با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو

 بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در

 خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : تاجری که دو برادر را آشتی داد، ارتباط دهنده، مزرعه، دو برادر که خون خوار یکدیگر بودند، داستان عبرت اموز، داستان جالب،
لینک های مرتبط :
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم،انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود،باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم،از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.



اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت،می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم،چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم\"پری\" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم.خونه،سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : عاشقانه، شروعی دوباره، شوهری که بین دو زنش یکی را انتخاب کرد، بغل گرفتن همسر، حسی دوباره و آغازی نو، پری، زن و مردی که عاشق نبودند آما شدند،
لینک های مرتبط :
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان پسری که روز اولش بود که جهان را میدید، زود قضاوت نکنید، پسر جوان، قطار، زوج جوانی که تاسف خوردند از اشتباهی که کرده بودند، خوشحالی پسر جوان، اولین روزی که پسر میدید،
لینک های مرتبط :
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان جالب، داستان پادشاهی بی معرفت، ساختن کاخی مجلل، قصری عجیب و غریب، سنمار، فرار سنمار،
لینک های مرتبط :
تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه كریسمس روزبه روز بیشتر میشد من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی كه خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم جلوی من دو بچه كوچك ، پسری 5 ساله و دختری كوچكتر ایستاده بودند . پسرك



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان کفش های طلایی، بیماری مادر، بهشت، کفش، بخشش، مهربانی،
لینک های مرتبط :
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

 

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.
من عاشقشم.
اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد.
خودش بود .
گریه می کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان غمگین، داستان دختری که عاشق پسر شده بود ولی پسر نمیدانست، داستان عاقانه، افسوس گذشته، داستان عشق دو همکلاسی،
لینک های مرتبط :
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : به امید لباس گرم، داستان غمگین، داستان قصر، زمستان، داستانک، برف، سرما،
لینک های مرتبط :
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : خداوند، داستان مذهبی، داستان واقعی، داستان حق، داستان جالب، داستانک، عبرت آموز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اسفند 1393
مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند.

و به او گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : روز پدر، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، حسرت، افسوس، چرا،
لینک های مرتبط :
دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند . در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند .

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت : ” امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد . ”

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان دو دوست صمیمی، داستان عاشقانه، دوستی واقعی، داستانک، داستان عبرت آموز، داستان دو عاشق،
لینک های مرتبط :
سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.
پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، اهدای خون، مرگ، زندگی، برادر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی

آتش می ریزم !

گفتند :




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان گنجشک، آتش، آخرت، عشق،
لینک های مرتبط :
دوست داشتن....

تفاهم ....

محبت ...

رحمت ....

داستان از این قرار است.

این زن که صاحب داستان است، حکایت می کند، و می گوید:

با مردی ازدواج کردم که قبلا از بد شکلی و بد ریختی او شنیده بودم، ولی هیچ وقت تصورنمی کردم که به این شکلی باشد که در شب زفافم دیده بودم .

در آن شب تا نگاهم به چهره اش افتاد نتوانستم طاقت بیاورم، و جلویش غش کرده و بر زمین افتادم!!

همسرم با سرعت به دنبال آب رفت تا آن را بر من بپاشاند، با سردی آب روح به بدنم باز گشت، ولی خودم را به خواب زدم تا اینکه



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان عاشقانه، داستان عبرت آموز، داستان جالب، داستانک، دو زوج، زن و شوهر، عشق واقعی،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic