تبلیغات
اِستوری - مطالب داستان طنز و خنده دار
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، جالب و فان، 
برچسب ها : داستان زن و قورباغه، داستان کوتاه و خنده دار تلگرامی، داستان برآورده شدن آرزوهای زن توسط قورباغه، a short story، short nice story،
لینک های مرتبط :

روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت

یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود

به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است

مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان جالب عسل، داستان جالب و خنده دار کوزه عسل، داستان زرنگی شاگرد، داستان خنده دار، داستان، داستانک، داستان کوتاه کوزه عسل،
لینک های مرتبط :

روزی ملا نصرالدین به یک مهمانی رفت و لباس كهنه ای به تن داشت .

صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون كرد .

ادامه این داستان جالب را در استوری دنبال کنید...




ادامه مطلب


نوع مطلب : جالب و فان، داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : آستین نو بخور پلو، ریشه ضرب المثل آستین نو بخور پلو، داستان ضرب المثل آستین نو بخور پلو، منبع داستانی آستین نو بخور پلو،
لینک های مرتبط :

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن :

آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت

جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، جالب و فان، 
برچسب ها : داستان جالب، داستان خنده دار و جالب سرخ پوستان، هواشناسی، اطلاعات هوا شناسی، رییس جدید سرخ پوستان، لخخلمث.زخئ،
لینک های مرتبط :

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .

دامپزشک میگه : ” اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید “

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه…


روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: ” بلند شو بلند شو رو پات بایست” باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: “سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی ” گاو با هزار زور پا میشه..





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان خنده دار گاو و گوسفند، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه و جالب قربانی کردن، داستان آموزنده،
لینک های مرتبط :
اشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : مرد ناشنوا، عزراعیل، خنده دار،
لینک های مرتبط :
موشی بنام فلفلی در دشت برای خودش لانه ای درست کرد و خیالش راحت بود که زمستان را بخوبی سپری می کند .

یک روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد وروی لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .
 
موش آمد و از آقای گاو خواهش کرد که از روی لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولی گاو هیچ توجهی به موش نکرد و گفت : ” تو نیم وجبی به من دستور می دهی که از اینجا بلند شوم . می دانی من کی هستم ، می دانی من چقدر قوی و پر زورم ، حالا برو پی کارت و بگذار استراحت کنم . “

موش دوباره خواهش و التماس کرد ولی



ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه ما مثل شد، داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان جالب در قالب طنز، داستانی عبرت آموز، داستان گاو و موش، ضرب المثل در قالب داستان، فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، داستان جالب و خواندنی،
لینک های مرتبط :
مردی به شهری مسافرت کرد و غریب بود . اتفاقا

همان شب فردی به قتل می رسد . نگهبانان مرد غریب را نزدیک محل قتل دستگیر می کنند . و او را نزد قاضی می برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت کند ،‌ قاضی دستور اعدام صادر کرد

فردا مرد مسافر را به یک ستون بستند تا اعدام کنند . مرد هرچه گفت که بی گناه است و بعدا از این کار پشیمان خواهند شد ، جلاد گفت من باید دستور را اجرا کنم .

جلاد به او گفت که آخرین خواسته اش چیست؟
 
مرد که دید مرگ نزدیک است گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، قصه ما مثل شد، 
برچسب ها : از این ستون به آن ستون فرج است، مرد خوش شانس، داستان جالب و خنده دار، جلاد، مردی که دزدی نکرده بود اما قرار بود مجازات شود، ضرب المثل ایرانی، ضرب المثل،
لینک های مرتبط :
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان خنده دار ایرانی ها و آمریکایی ها، داستان خریدن یک بلیط سه نفره، گول خوردن آمریکایی ها توسط ایرانی ها، سه آمریکایی که تنها با یک بلیط سوار قطار شدند، داستان کنفرانس آمریکایی ها و ایرانیان، داستان جالب ایرانی ها،
لینک های مرتبط :
 زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : دامادی که مادر زن خود را از آب استخر نجات داد، مادر زنی که لیز خورد و در آب استخر جلو دیدگان دامادش مرد، داستان خنده دار مادر زن و داماد، داماد فداکار، دامادی که مادر زنش را نجات داد و یک خخودرو 206 هدیه گرفت،
لینک های مرتبط :
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن…

سردبیر میگه:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : راز خوشبختی دو زوج پیر، علت خوشبختی این دو زوج چیست؟، 25 سال بدون دعوا، سالگرد ازدواج 25 سالگی دو زوج پیر، علت رفتار خوب این دو زوج چیست؟، پیرمرد و پیر زن، اسب،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 فروردین 1394
مسئولین یک موسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ …

وکیل:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : وکیل خسیس، کمک به خانواده وکیل، وکیل با تمام ثروتش به خانواده اش کمک نکرد، موسسه خیریه که تاسف خورد، کمک کردن به خیریه، کمک مالی، موسسه،
لینک های مرتبط :
چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه:

ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم،



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان خاستگاری، سابقه کار، مردی که دراز کشیدن جلو تلویزیون را بر ازدواج با دختر ترجیح داد، خاستگاری عجیب و غریب، دانشگاه، بیسواد، سربازی،
لینک های مرتبط :
چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار

قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.

اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت:

«متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

چاک گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : الاغ مرده، چاک باهوش، ترفند فروش الاغ، الاغی مرده ای که نزدیک به هزار دلار به فروش رسید، ارزش یک الاغ مرده چقدر است؟، الاغ مفتی به قیمت هزار دلار فروخته شد،
لینک های مرتبط :
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ،



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : عبرت آموز، طنز و خنده دار، این به اون در، جبران گذشته، زن و شوهر، زنی که برای شوهرش تخم مرغ پخت،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه