اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
چهارشنبه 20 اسفند 1393
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان چوپان، پیرمرد باهوش، بز، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان پند آموز،
لینک های مرتبط :
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد، متوجه نامه ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود:

« نامه ای به خدا ! »

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان طنز، داستانک، داستان خنده دار، داستان جالب، اداره پست، پیرزن، نامه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اسفند 1393
مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند.

و به او گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : روز پدر، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، حسرت، افسوس، چرا،
لینک های مرتبط :
 چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان عبرت آموز، داستان شمع، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب و خواندنی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان کوزه، داستان جالب، داستان جالب و خواندنی، داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان هندی، داستانک،
لینک های مرتبط :
دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند . در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند .

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت : ” امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد . ”

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان دو دوست صمیمی، داستان عاشقانه، دوستی واقعی، داستانک، داستان عبرت آموز، داستان دو عاشق،
لینک های مرتبط :
سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.
پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، اهدای خون، مرگ، زندگی، برادر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی

آتش می ریزم !

گفتند :




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان گنجشک، آتش، آخرت، عشق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : شاه، داستان جالب، داستانک، داستان سنگ، جاده، باهوش، عبرت آموز،
لینک های مرتبط :
دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد

سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند

و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند

بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن

اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد

راننده به او چیزی نگفت

دومی



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان خنده دار، داستان طنز، کامیون، رستوران، داستانک، داستان جالب،
لینک های مرتبط :
دوست داشتن....

تفاهم ....

محبت ...

رحمت ....

داستان از این قرار است.

این زن که صاحب داستان است، حکایت می کند، و می گوید:

با مردی ازدواج کردم که قبلا از بد شکلی و بد ریختی او شنیده بودم، ولی هیچ وقت تصورنمی کردم که به این شکلی باشد که در شب زفافم دیده بودم .

در آن شب تا نگاهم به چهره اش افتاد نتوانستم طاقت بیاورم، و جلویش غش کرده و بر زمین افتادم!!

همسرم با سرعت به دنبال آب رفت تا آن را بر من بپاشاند، با سردی آب روح به بدنم باز گشت، ولی خودم را به خواب زدم تا اینکه



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان عاشقانه، داستان عبرت آموز، داستان جالب، داستانک، دو زوج، زن و شوهر، عشق واقعی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
متصدی بانک بودم ...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ.
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ تا واریز کنم !
ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯽ! ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎﻧﮏ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
ﭘﻨﺞ دقیقه ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧﺠﻮﺩﻩ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان جالب، داستان غمگین، پدر، بانک، پسر، داستانک، عبرت آموز،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اسفند 1393
حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان زن و شوهر، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان خنده دار،
لینک های مرتبط :
زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان، داستانک، پیرمرد و پیرزن، داستان جالب، داستان خنده دار،
لینک های مرتبط :
کشیش یک کلیسا در آمریکا بعد از یه مدت میبینه کسانی‌ که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون، معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند،

برای همین اعلام میکنه که از این به بعد هر کی‌ می‌خواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگه زمین خوردم.

ازاین موضوع سالها می‌گذره و




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان کلیسا، داستان خنده دار، داستان طنز، داستان، داستانک، داستان جالب، کشیش،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic