اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
موشی بنام فلفلی در دشت برای خودش لانه ای درست کرد و خیالش راحت بود که زمستان را بخوبی سپری می کند .

یک روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد وروی لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .
 
موش آمد و از آقای گاو خواهش کرد که از روی لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولی گاو هیچ توجهی به موش نکرد و گفت : ” تو نیم وجبی به من دستور می دهی که از اینجا بلند شوم . می دانی من کی هستم ، می دانی من چقدر قوی و پر زورم ، حالا برو پی کارت و بگذار استراحت کنم . “

موش دوباره خواهش و التماس کرد ولی



ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه ما مثل شد، داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان جالب در قالب طنز، داستانی عبرت آموز، داستان گاو و موش، ضرب المثل در قالب داستان، فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، داستان جالب و خواندنی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 اسفند 1393
یک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه ات بنشینم به تو می دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان پرنده باهوش، پرنده سخنگو، پرنده ای که شکارچی را پند و نصیحت کرد، شکارچی، داستانک، سه پند پرنده، داستان جالب و خواندنی،
لینک های مرتبط :
 چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان عبرت آموز، داستان شمع، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب و خواندنی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان کوزه، داستان جالب، داستان جالب و خواندنی، داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان هندی، داستانک،
لینک های مرتبط :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه