تبلیغات
اِستوری - مطالب ابر داستان کوتاه
 
اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .

دامپزشک میگه : ” اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید “

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه…


روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: ” بلند شو بلند شو رو پات بایست” باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: “سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی ” گاو با هزار زور پا میشه..





ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، 
برچسب ها : داستان خنده دار گاو و گوسفند، داستانک، داستان کوتاه، داستان کوتاه و جالب قربانی کردن، داستان آموزنده،
لینک های مرتبط :

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان جالب پادشاه، داستان عبرت آموز، داستانک، داستان کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 فروردین 1394
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان پیرمرد، داستان جالب، داستان کوتاه، داستان عاشقانه، داستان پند آموز، داستان خواندنی، داستان خانواده ای خوشبخت،
لینک های مرتبط :
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، داستان سنگینی گوش همسرم، گوش همسرم سنگین است، داستانک، داستان جالب، داستان اخلاقی،
لینک های مرتبط :
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

  یك پیرزن كه در حال مرگ است.

  یك پزشك كه



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان خدا و بندگان، دوست، علاقه شدید به بنده، داستان کوتاه، داستانک، داستان جالب، داستان عبرت آموز،
لینک های مرتبط :
خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جایی كه باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، كتابی خرید. البته بسته‌ای كلوچه هم با خود آورده بود.
او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌ای كلوچه بود، مردی نیز نشسته بود كه



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : فرودگاه، کلوچه، عبرت آموز، زود قضاوت نکنید، داستان کوتاه، داستان جالب، داستانک،
لینک های مرتبط :
در قرون وسطا و دوران اوج قدرت کلیسا ها ، عقاید و خرافه های دینی که کشیش ها به وجود آورده بودند ، شدت گرفته بود و راهب ها به قدرت رسیده بودند... کشیش ها بهشت را به مردم می فروختند!! مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسه های طلا ، دست نوشته ای به نام سند دریافت میکردند!!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد ، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان شخصیت هاى بزرگ و تاریخى، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستانک، کشیش، کلیسا، عبرت آموز، داستان خواندنی، داستان مارتین لوتر در کلیسا،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اسفند 1393
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان چوپان، پیرمرد باهوش، بز، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان پند آموز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اسفند 1393
مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند.

و به او گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : روز پدر، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، حسرت، افسوس، چرا،
لینک های مرتبط :
 چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان عبرت آموز، داستان شمع، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب و خواندنی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان کوزه، داستان جالب، داستان جالب و خواندنی، داستان کوتاه، داستان عبرت آموز، داستان هندی، داستانک،
لینک های مرتبط :
سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.
پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، اهدای خون، مرگ، زندگی، برادر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی

آتش می ریزم !

گفتند :




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان غمگین، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان گنجشک، آتش، آخرت، عشق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 اسفند 1393
مبلغ اسلامی بود .

در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می


پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .

می گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عبرت آموز و پند آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : داستان، داستان جالب، داستان کوتاه، داستا واقعی، مسلمان، اسلام، خدا،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اسفند 1393
حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، 
برچسب ها : داستان زن و شوهر، داستانک، داستان کوتاه، داستان جالب، داستان خنده دار،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه