اِستوری
افزایش اطلاعات در هر زمینه ای
about


این سایت برای راحتی کار شما دوستان ساخته شده است . برای بهبود ، لطفا نظر بذارید ممنون ...

Admin : HMD
نویسندگان
می گویند حضرت سلیمان زبان همه جانداران را می دانست ، روزی از خدا خواست تا یک روز تمام مخلوقات خدا را دعوت کند .

از خدا پیغام رسید ، مهمانی خوب است ولی هیچ کس نمی تواند از همه مخلوقات خدا یک وعده پذیرائی کند .

حضرت سلیمان به همه آنها که در فرمانش بودند دستور داد تا برای جمع آوری غذا بکوشند و قرارگذاشت که فلان روز در ساحل دریا وعده مهمانی است           

روزی که مهمانی بود به اندازه یک کوه خوراکی جمع شده بود . در شروع مهمانی یک ماهی بزرگ سرش را از آب بیرون آورد و گفت : خوراک مرا بدهید .

یک گوسفند در دهان ماهی انداختند . ماهی گفت :






ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه ما مثل شد، داستان شخصیت هاى بزرگ و تاریخى، داستان دینی و مذهبی، داستان عبرت آموز و پند آموز، 
برچسب ها : داستان حضرت سلیمان، عظمت حضرت سلیمان در قالب داستان، ماهی بزرگ، میهمانی حیوانات، ماهی بزرگی که هنوز دو قورت و نیمش باقیست، ضرب المثل ایرانی،
لینک های مرتبط :
مردی به شهری مسافرت کرد و غریب بود . اتفاقا

همان شب فردی به قتل می رسد . نگهبانان مرد غریب را نزدیک محل قتل دستگیر می کنند . و او را نزد قاضی می برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت کند ،‌ قاضی دستور اعدام صادر کرد

فردا مرد مسافر را به یک ستون بستند تا اعدام کنند . مرد هرچه گفت که بی گناه است و بعدا از این کار پشیمان خواهند شد ، جلاد گفت من باید دستور را اجرا کنم .

جلاد به او گفت که آخرین خواسته اش چیست؟
 
مرد که دید مرگ نزدیک است گفت :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز و خنده دار، قصه ما مثل شد، 
برچسب ها : از این ستون به آن ستون فرج است، مرد خوش شانس، داستان جالب و خنده دار، جلاد، مردی که دزدی نکرده بود اما قرار بود مجازات شود، ضرب المثل ایرانی، ضرب المثل،
لینک های مرتبط :
روزی و روزگاری بود که جوان هایی تا پاسی از شب بیدار می ماندند واز هر دری می گفتند ومی شنیدند.حرف ها که زیاد می شد به دنبال آن کارهایی هم می کردند که آنها را گرفتار میکرد و گاهی به زحمت هم می انداخت.در میان جوان ها داش ها و جاهل ها هم بودندکه دوست داشتند کارهای پهلوان ها را بکنند.از آن کارهای بزرگ و ترسناک که هیچ کس جرات ندارد به آن نزدیک هم بشود.در یکی از شب های زمستان که مه هم در آسمان خبری نبود،جاهلی گفت:<<کی می آید برویم قبرستان؟>>یکی گفت:<<برای چی برویم قبرستان؟آن هم توی این شب؟مگر خبری شده؟>>جاهل گفت:<<خبری نشده...می خواهم بگویم که دل شیر می خواهد که کسی در این وقت شب به قبرستان برود.>>آن یکی گفت:"قبرستان رفتن که چیزی نیست،اگر کسی بتواند در این وقت شب به قبرستان برود و کاری بکند،دل شیر دارد."چه کار کند؟مثلا یک "میخ به زمین غسال خانه بکوبد برگردد".

جاهل دستی به سیبیلش کشید و گفت:"من این کار را می کنم!" . نمی ترسی؟ از چی بترسم؟ من و ترس؟حالا برایم یک میخ بیاورید!یکی به خانه رفت و



ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه ما مثل شد، 
برچسب ها : قصه ما مثل شد، ضرب المثل ایرانی، ضرب المثل باحال، میخ بالای دامن خود زده، مرد جاهل، قبرستان،
لینک های مرتبط :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه